تبلیغات
سرویس ذهن
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 




دوست دارم تا زنده ام
شانه به شانه تو باشم
دوست دارم اگر تاریک است
بینا به روشنایی تو باشم
دوست دارم اگر سرد است
گرم به شعله عشق تو باشم
دوست دارم تا نفس می کشم
در هوای عطر تو باشم
دوست دارم تا ریشه دارم
زنده در خاک تو باشم
دوست دارم تا می بینم
هیچ جز زیبایی تو نبینم
دوست دارم تا می شنوم
هیچ جز خنده های تو نشنوم
دوست دارم تا می نویسم
همه از برای تو باشد
دوست دارم اگر می روم
باز به سوی تو آیم
اصلا می دانی
دوست دارم تا ابد
در آغوش تو باشم




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 27 آبان 1395 :: توسط : Engaged Mind





هنوز هم پاییز را دوست ندارم
حتی 15 آبان را.
باران که می بارد
دلم دو چندان می گیرد
اصلا می دانی
هر چیزی که تو در آن، جاری نباشی
 را من دوست ندارم
از این واضح تر بگویم ؟
از پشت شیشه چه فایده ای دارید ؟
باران را باید با لمس انگشتان تو حس کرد
بوی باران را باید با عطر نفس های تو قیاس کرد
بگذار واضح تر بگویم
باران را باید در آغوش تو فهمید
بدون تو
من
خیابان
فقط خیس شده ایم
بدون هیچ معنای روشنی
همین.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 :: توسط : Engaged Mind




یاد من باش
وقتی بارون
میریزه به روی دستات
یاد من باش
وقتی خنده
میشینه به روی لب هات
یاد من باش
اگه دنیا
مثل قصه ها قشنگ نیست
قصه عشق من و تو
توی هیچ کتابی ثبت نیست
یاد من باش
وقتی تنها
میشینی کنار دریا
گاهی وقتا مهربون شو
گاهی وقتا یاد من باش
یاد من باش یه ستارم
توی آسمون تیره
دستاتو بیار به سویم
نمونی گریم میگیره
یه روز از تو جون گرفتم
یه روز از تو دل بریدم
از همه دنیا گذشتم
آخرش به تو رسیدم
یاد من باش اگه سنگم
اگه خاکم
اگه رودم
مثل سنگی
روی خاکم
مثل عاشقا
هلاکم






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind




پوتینم را پایم میکنم
و کوله بارم را می بندم
بعد از سکوت تو
راهی مسیری می شوم
که از آن هیچ کس باز نگشته
جاده ای پر از فراز و نشیب
هیچ، تنها چیزی است که با خود می برم
می روم
تا آنجا که فکر مردن
مرا رها کرده
و مهر تو
تن خسته،
ذهن مخدوش،
و قلب شکسته مرا در آغوش کشد
با هر قدم، از خود دور تر
و به تو نزدیک تر می شوم
در این برزخ ویرانه
خود را گم کرده ام
تو مرا پیدا کن






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind



اصلا میدانی
من هیچ چیز نمی دانم
تو به من بگو
دنیا چیست ؟
مصیبت چیست ؟
فقر چیست ؟
اشتباه چیست؟
من جز تو هیچ چیز را نمی دانم
فقط در خاطرم فکر تو است
در پرده مخدوش فکرم
تنها تصور صورت تو پوشاننده
ترک ها عمیق این دیوار کاه گلی است
من
دوست دارم برای خاطر تو
بجنگم
جلوی من را نگیر
من برای تو
در راه تو
و با فکر تو
جان می دهم
این بار
جلوی من را نگیر
سرباز را
باکی از مردن نیست




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind


 
 
شاید باور آنکه، باورت دارم
در باور تو، باور نکردنی باشد
تنها این بار را باور کن
من
تو را
باور دارم
تو
مرا
باور کن
  





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind



.
و تنها خداوند میداند
که روح من
در این زندگی دوشوار
این هوای وهم آلود
و این سرزمین نفرین شده
که در آن
هیچ واقعیتی واقعی نیست
هیچ حقیقتی حقیقی نیست
و هیچ راستی شیرین نیست
من
به واسطه حضور گرم تو
به پختگی و رسیدگی، رسیدم
.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind



 
آری
باز هم با فرارسیدن پاییز
فصلی که در سرمای بی رحمش
عشق برای شعله ور شدن تقلا می کند
و افسردگی در لابلای سنگ فرش خیابان
کمین کرده و گریبان رهگذران را می گیرد
و سوز سرمای بی مهر او، که با زبان برنده اش
کوله بار خاطرات شیرین مردم شهر را دریده
و آنها را در تنهایی مفرط غرق می کند.
تنها یک روزنه به روی من باز است و می درخشد
برق خنده های تو و عطری که از حضورت
در خیابان های شهر باقی مانده
 




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 17 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind

 



تصور کن
یک روز سرد
همه جا برف
بی خبر از زمان
در پس ذهنی وهم آلود
افکاری مشوش
 و دستانی یخ بسته
سر یک کوچه خلوت
در امتداد باغچه ای مرده
آینده ای که در انتظار سرنوشتش صبوری میکند
مگر می شود فراموش کرد ؟

خنده هایی که از تعجب است
خجالتی که از چشمانش موج می زند
و سلامی که به گرمی یک کرسی داغ است
مگر می شود فراموش کرد ؟

برای من معجزه است
مگر می شود
خوابت را در بیداری ببینی
مگر می شود هرآنچه خواسته ای
در برابرت ببینی
مگر میشود انقدر شبیه بود ؟
تو بگو
مگر می شود ؟

لحظه هایی که هر ثانیه اش یک عمر بود
و سپری شدن هر ثانیه اش یک حسرت جان سوز
لحظه هایی که دوست نداری هیچ گاه
با هیچ بهانه ای
پایان نیابد
مگر می شود فراموش کرد ؟

یک بهانه کودکانه
گرفتن دستان تو
یک لبخند
و یک حس غرور
که گویی
دنیا در دستان من است
مگر می شود فراموش کرد ؟

حال که دستانت
 در دستان من است
بگذار تا بی نهایت
به شکرانه بهار
و به پاس لحظه هایی که
می دانیم ازآن ماست
بخندیم
  .




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 :: توسط : Engaged Mind

 


در این شب سرد
آخرین چهار شنبه سال
در هوایی نمناک
که تک تک قطره های باران
امشب، یاد آور خاطرات گذشته
دوستان قدیم
محفل هایی که دیگر
به خاطرات سپرده شده اند
بغض های نترکیده
و لبخند هایی هست که دیگر نیست
با نگاهی مبهم
سیگار های نیمه سوخته
فنجان قهوه ای گرم
به گرمی دستان تو
کوله بار گذشته را در آتش خشم
کودکان محل
می سوزانم
بگذار تا آتش خاطراتم
سبب شادی کودکانی شود
که هیچ فکری جز خوب سپری کردن
لحظات ندارند
بگذار تا از روی تک تک
خاطرات من بپرند و شادی کنند
و من
سبک بال
با لبخندی ممتد
تو را در آغوش می کشم
و امشب
سوزان ترین شب سال را
تا سپیده دم
در کنار تو
به انتظار طلوع می نشینم
  .




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 :: توسط : Engaged Mind
( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو