تبلیغات
سرویس ذهن
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 

یكی تو راهه
یكی تو چاهه
یكی كنارته
به فكرته
یكی كه نیست
دیوونه كه نیست
همش میخنده
از شدت غم
در رو میبنده
میخواست بمونه
حرف دلت رو
باید بدونه
یكی مریضه
حسش نیست
یكی كه خستس
فكرش نیست
یكی تو كوچه باغی
یكی تو جاده خاكی
یكی از دِه میاد
با مهر میاد
یكی اومد از شهر
فروخت كلیشو از فقر
یكی دیگه میمونه
از فرط غم میخونه

ادامه دارد...



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 مهر 1390 :: توسط : Engaged Mind

یکی تو دلش میخنده
یکی دیگه زود میرنجه
یکی تو دلش میمونه
یکی رو دلش میمونه
یکی که خیلی زرنگه
همیشه کارش میلنگه
یکی که خیلی عقل کله
سرش کلاه میذارن
یکی دیگه ساده میاد
خودش میره
توی دل خونه میکنه
بیرون نمیره
اونیکی خیلی معصومانه میاد
با پرویی میمونه
با خنده های مرموز
برانداز میکنه
فکرش فاسده
ذهنش خرابه
افکارش پوشالیه
اهدافش بچه گانه
دیروزش تباه
فرداش سیاه
یکی دیگه هست
همیشه بوده
همیشه هم هست
خیلی ساکت میاد
خیلی ساکت میره
یکی دیگه هست
چوب کم روییش رو میخوره
یکی دیگه هست
نون پرروییش رو میخوره
یکی دیگه هست خودش سر معرکست
یکی دیگه هست
کلاش پس معرکست
یکی عاقله
یکی نادون
یکی میدونه
یکی نمیدونه
یکی دیگه هست
میبینه نمیخونه
یکی میخونه
بازم نمیدونه
یکی دیگه هست به فکرته
یکی دیگه هست به فکرشی
یکی تنهاست
یکی آشناست
صد تا غریبن
مهری ندیدن
دیرت شده
کاری نداری
گیرت شده
راهی نداری
دل گیر میشی
نا امید میشی
تنها میشی
خسته میشی
چراغ خاموش میشه
پرده ذهنت
تیره و تار میشه
کودکی بود
فرشته درون ما
چه ساده خندید
چه ساده فهمید
چه ساده بود
در تاریکی اتاق
غیبش میزنه
کجا رفت ؟
چجوری رفت ؟
واسه چی رفت ؟

ادامه دارد ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 24 مهر 1390 :: توسط : Engaged Mind

با اولین ضربه تپش قلبت از خواب می پری
در دریای اندیشه ها و یادهای گذشته دور بادبان کشیدی
خواب و خیال هایت با واقعیت های سخت و خشن در می آمیزد
و آنگاه وقتی بادبان برافراشته شد
میبینی که چشم هایت از اشک نمناک است
همه ترس هایی که هرگز به سخن در نیامده اند
به تو میگویند تصمیم نهایی ات را بگیری
تو کیستی که بگویی بر علت و انگیزه کارهای جهان آگاهی ؟
در زیر آسمان بی پایان
بعضی به دنیا می آیند
و بعضی میمیرند
جنگ در میگیرد
صلح میشود
اما سر انجام روزی همه چیز از کار می افتد
فولاد هم زنگ خواهد زد
انسان های مغرور همه خاک میشوند
و در نهایت
زمانه همه چیز را رو به راه میکند
و این ترانه به پایان میرسد :)




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 8 مهر 1390 :: توسط : Engaged Mind

من خود را یافتم
براستی كه تو گم شده ای ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 23 شهریور 1390 :: توسط : Engaged Mind

هوای تازه را استنشاق كن
مجبور نیستی خودت را بین خطوط قرمز محصور كنی
میتوانی حتی زندگی را ترك كنی
ولی قلب مرا هرگز
سرنوشتت را خودت انتخاب كن
مسیری طولانی در انتظار توست
لبخند هایی كه بر لبان زیبایت میآوری
طعمی به شیرینی گیلاس
اشك هایی كه میریزی
به زلالی رود
حتی اگر زیر بار مشكلات و ناراحتی ها
خودت را ببازی و فراموش كنی
فراموشت نمیكنم




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 18 شهریور 1390 :: توسط : Engaged Mind

تا ابد در چنگال اشتیاق و بلندپروازی
عطشی هست که هنوز سیراب نشده
چشمان خسته ما
هنوز به سوی افق بال میگشاید
هرچند
بارها این راه را رفته ایم
و این رود بی پایان
تا ابد جاریست ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 12 مرداد 1390 :: توسط : Engaged Mind

نمیدانم
خوشحالم یا ناراحت
هوای خنده دارم یا گریه
بغضم از شادی است یا غم
میدانم
تنهایم
تنها
و تنها
نمیشنوم
دوستت دارم
میشنوم
چك چك ریزش خاطرات
نمیبینم
دوستی
محبتی
میبینم
هیچ
كجا میروم
هرجا كه نباید بروم
به كه بگویم ؟
سكوت


سكوت





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390 :: توسط : Engaged Mind

میدونم
خیلی سخته که سفره دلت رو برای کسی باز نگهداری
وقتی که حتی نزدیک ترین دوستانت هم بهت زخم میزنن
باور کن اگه میتونستی قلب شکسته ای رو التیام ببخشی
اینطوری مسحور زمان نمیشدی
من
گاهی وقتا به زمان احتیاج دارم
برای خودم تنها باشم
هرکسی به تنهایی احتیاج داره
وقتی که ترسها فروکش میکنن
هنوز سایه ها باقی هستند
میدونم
هنوز هم میشه عاشق بود
وقتی دیگه کسی برای سرزنش کردن
باقی نمونده
پس اصلا به تاریکی ها اهمیت نده
هنوز هم میشه راهی پیدا کرد
چون هیچ چیز جاودانه نیست
حتی سرمای زمستان




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 29 خرداد 1390 :: توسط : Engaged Mind

در غروب سرد پاییزی
قدم زنان
در میان انبوهی از برف
سیگاری بر لب
افکار مشوش
سوز سرما
سکوتی مطلق
نسیمی سرکش
صدای زمزمه ای را میشنیدم
براستی از کجا بود ؟
مات و مبهوت به راهم ادامه دادم
مادامی که پیش میرفتم
زمزمه بلند تر میشد
براستی چه بود ؟
پیر مردی فرتوت
لبخند زنان گفت:
"این آواز خداحافظی است که  سرداده اند"
پرسیدم: چه کسانی ؟ به چه سبب ؟
گفت: مگر نمیبینی چند روزی به پایان عمر اینان نمانده است ؟
اندکی دیگر خورشید زندگی اینان
با فرارسیدن زمستان
غروب خواهد کرد
ولی غم و اندوهی در صدایشان نیست
این زمزمه نیست
ترانه امید است
دیگر لباسی بر تن ندارند
اندوخته ای ندارند
ولی امید دارند



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 28 خرداد 1390 :: توسط : Engaged Mind

نمیتوانم باور کنم
زمان سپری شد و
ما هنوز تنها هستیم
خیلی کار های ناتمام
حرف های ناگفته
 باقی مانده
غیر ممکن نیست
ولی بسیار دشوار
چگونه برایت توضیح دهم که متوجه شوی
احساسی که باور داری را بپذیر
گاهی حس میکنم
دلم برای لبخند زیبایت تنگ شده
حس نمیکنم
واقعا دلم تنگ شده
ولی
آه ...




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 27 خرداد 1390 :: توسط : Engaged Mind
( کل صفحات : 11 )    ...   7   8   9   10   11   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو