تبلیغات
سرویس ذهن
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 





آنقدر صدا بلند است که
حتی صدای همدیگر را هم نمیشنویم
احساست را از نگاهت میفهمم
چراغ هایی که نه میتوان گفت
روشن هستن یا خاموش
حتی به پایه ای ترین چیز ها هم
میتوان شک کرد
خونسرد
کمی پرسو جو
صدای من رو میشنوی ؟

دستم را میگیری و به گوشه ای میکشی
نه از فردا و نه از دیروز
هیچ نمیخواهم بدانم
فقط زمان حال
خودم و خودت
حرفت را بزن

اخم برای چه ؟
سکوتی مبهم به سنگینی کوه.

دیگر زمان رفتن است

جاده من و تو جدای از هم بود
نمیدانم تو دنبال من آمدی
یا من دنبال تو
آنچه میدانم در انتهای مسیر
دست تو در دستان من نخواهد بود
و همیشه انتها،ابتدای آغازی دیگر است.
چشمانم را باز میکنم و تو آنجا نیستی
گویا هرگز نبوده ای

هیچ وقت برایم مهم نبود
بودن و نبودن مسافرانی که
به این اسکله می آیند و میروند
چون فقط مسافرند و به جایی
که سرنوشتشان است
میروند.

من نیز مسافر دنیای خودم هستم
هرجا بروم
خانه من است
در دنیای خودم.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 آبان 1391 :: توسط : Engaged Mind

هیچ چیز حقیقی نیست
تنها تصوری است از یک واقعیت
هیچ چیز محدود نیست
آنچه محدود است
درک تو از ابعاد مختلف حقیقت است.
هرگاه به قاطعیت، دانسته پا در راهی میگزاریم
احتمال خطا را فراموش کرده
و پا در راه خطا میگزاریم.





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 1 مهر 1391 :: توسط : Engaged Mind

گاهی برای بودن
گاهی برای ماندن
گاهی برای داشتن

باید تمام
رشته ها را
برید و رفت.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391 :: توسط : Engaged Mind

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 20 مرداد 1391 :: توسط : Engaged Mind

پا ور چین
پا ورچین می آیی و از لابه لای شاخه های
درخت پیر بید مجنون
نظاره گر من می شوی
نمیدانم پیش خود به چه می اندیشی
عجله نكن
اگر ثانیه شماری رفتنم را می كنی
زمانش كه فرا رسد
سازم را به دستم می گیریم و
می روم
منتظر نمان






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 13 تیر 1391 :: توسط : Engaged Mind

زمانت آمد و سپری شد
چه تغییری ایجاد کردی ؟
قبل از آنکه بدستش بیاری
چه احساسی داشتی ؟
بله
این تصمیم خودت بود
تصمیم گرفتی فرار کنی
گریه کنی و همه چیز را انکار کنی
یادت رفت ؟
تصمیم خودت را می گویم.
آتشی را که تو میبلعی
وجود من را هم میسوزاند
وقتی که دروغ می گویی
وحشت وجود من را هم فرا می گیرد
هیچ کس برای گذشته ات سرزنشت نمی کند
سوار بر اسبت بتاز و
از اینجا برو
اینجا جای تو نیست
شانسی برای انتخاب نداری
این تصمیم خودت بود
برو و پشت سرت را هم نگاه نکن





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 2 تیر 1391 :: توسط : Engaged Mind

غروب
آسمان همچون  آتشی
رو به خاموشی
در افق میسوزد و
به سوی تاریکی میرود

زیر درخت توت پیر ایستاده ام
و به حصاری که همه جا را فرا گرفته
می اندیشم

چرا حصار ؟
چرا دیوار نه ؟

که تمام دنیا را ببیند و حسرت آزادی را به گور ببرد ؟
اگر هم میخواهی محصورش کنی
پشت دیوار گرفتارش کن

پشت حصار نه




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 :: توسط : Engaged Mind

در لب پرتگاه
تنها چند نفس مانده بود به سقوط
افسوس كه نشد كسی
تكیه گاه روح آشفته اش

پرت شد و مرد
اینكه می بینید
جسمیست بی روح
حتی با خود نیز بیگانه

چند صبایی بیش
در كنارتان نخواهد بود

آرامش بگذارید




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 :: توسط : Engaged Mind

در ابتدای راه
طوری پایم را بر زمین کوبیدم که
پایم لیز نخورد
دست تقدیر
من که هیچ
جاده را هم برد...
تو بگو چه کار کنم در این
برهوت وا نفسا ؟




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 13 خرداد 1391 :: توسط : Engaged Mind

از پنجره کوچک نگاه میکنم
دوراهی پیش رویم
یکی صاف و مشخص و نه چندان دلچسب
دیگری کمی ناهموار و دلخواه
چه کنم با این همه تردید ؟
باز هم لبخند میزنم




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391 :: توسط : Engaged Mind
( کل صفحات : 11 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو