تبلیغات
سرویس ذهن
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 

نمیتواند مرزی برای واقعیت و خیال پیدا کند
در حالی که غم همچون رودی خروشان
در رگهایش میتازد
دنیا بر روی سرش خراب میشود
توسط تاریکی احاطه شده
دستی ندارد تا خونی که از
دیدگانش می چکد را پاک کند
خاطراتش همچون لجن در
ذهنش گندیده و بدنش
در باتلاق نیستی فرو رفته
اشتباهاتش همچون کلاغی شوم
بر سرش نوک میکوبند و گویی
بابت اشتباهاتش تقاص پس میدهد
کمی به خودش می آید
دغل دوستانی که همچون سگانی هار
تکه تکه بدنش را به نیش شومشان گرفته و
با چشمان تنگشان به نظاره بدبختی او نشسته اند
به آسمانی خیره شده که هیچ ستاره ای برای او نمی درخشد
هیچ طلوعی در انتظار او نیست
تنها کسانی که چشم به انتظار او هستند
کرکسانی هستند که در انتظار مرگ او
لحظه شماری می کنند
خنده ای تلخ بر لبانش
نمیداند چه در انتظار اوست
هرچه میخواهد مرگ نیست
ولی گویی این سرنوشت اوست




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind

خیلی سخته
تلاش کنی به چیزی برسی
ولی ندونی چطوری
و چه کاری باید انجام بدی.
گاهی نیاز داری با کسی صحبت کنی
ولی فرد مناسبی دور و برت نیست
از مناظر دور و برت عکس میگیری و
به آینده فکر میکنی
به پازلت که
یک تکه اش گم شده فکر میکنی
یعنی اون تکه کجاست ؟
نردبان رو تکیه میدی به دیوار و
تا پله آخر میری بالا
هرچه هم دستت رو دراز کنی
به ماه نمیرسی
و سخت ترین قسمت
چیزی رو که میخوای
رها کنی

از همه چیز تقریبا راضی ام
ولی یه حس ترس همراهمه
و یه چیزی که نمیذاره به
خیلی از چیز هایی که میخوام برسم
خیلی چیز های نا معقولی که دوستشون دارم

...



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind



كودك وار و سبكبار اشك فرو می ریخت
گیسوان زرینش تاراج باد بود
آنگاه بالهایش را گسترد تا پر بگیرد
و پرواز كند
بر فراز نسیم اوج می گیرد
همیشه به جایی می رود كه دلخواه اوست
به جزیره ای در قلب من
و من شانه به شانه در كنار او
و همچنان كه از پنجره او را تماشا می كنم
خاطراتم را ورق میزنم
او از اعماق فریاد میزند نگاهم كن
و روحم را به خوابی بی پایان فرا می خواند
لبخند میزنم و خنده در چشمانش طنین می افكند
اكنون موقع رفتن است
می روم تا طلوعی دیگر
طلوعی با عطر یاس گیسوان تو




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind

آه
گاهی فرصتی نیست
حتی برای گاز زدن یك سیب
لبخندی در پاسخ یك نگاه
و بوسه ای به شكرانه عشق
نگاهی به سوی افق
حس كردن لطافت طلوع
و لمس حسرت غروب
لبخند ها و قهقهه هایت
به سبب حیرت از شوخ طبعی
و اشتیاق آشنایی بود
مرا ببخش اگر آنطور كه شایسته بودی
همراهیت نكردم
چه بسیار سوال هایی كه از سر
علاقه پرسیدی و پاسخی كوتاه شنیدی

بخواب دوست من.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 21 فروردین 1391 :: توسط : Engaged Mind

هوای عجیبیست

نم نم باران
نسیمی خنک
بوی نم و شکوفه

خیلی عجیب




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 15 فروردین 1391 :: توسط : Engaged Mind

دو قدم مانده به خندیدن برگ

یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر....

تحفه ای یافت نکردیم که کنیم هدیه تان

یک سبد عاطفه داریم

همه ارزانی تان!


سال نو مبارك باد





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 :: توسط : Engaged Mind

آرامش و سلامتی، با ارزش ترین چیزیست كه به صورت امانت در اختیار انسان است
هیچ كسی ارزش بحث كردن را ندارد، هیچ كسی
هیچ كسی ارزش ترحم و لطف بی مورد را ندارد، مگر در موارد خاص
صمیمیت بیش از حد، زمینه سوء استفاده طرفین را فراهم میكند
به هیچ چیز و هیچ كسی نباید دل بست، زیرا هر ثانیه دنیا دستخوش تغییرات است
به راستی به هیچ كسی نمیتوان اعتماد كرد، مگر آنكه در "عمل" خلافش ثابت شود
كسی ارزش التماس كردن را ندارد، هیچ كس
شكر هر لطفی را باید به جای آورد، هرچند كوچك
قدر زحمات خانواده را دانست
هر كسی ارزش و لیاقت خود را میداند، اگر تركت كردند لیاقتت را نداشتند
پله های ترقی را، هرچند كوچك باید پیمود قبل از آنكه فرو ریزند

و در نهایت همیشه راهی برای بازگشت باقی گذاشت




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 8 اسفند 1390 :: توسط : Engaged Mind

باید دیوانه باشی تا بفهمی
انقدر خودت رو بكشی تا سر پا وایسی
لبخند بزنی و از ته دل بخندی
انقدر كوتاه باشی تا به هدفت برسی
انقدر بخوری تا بالا باشی
قابل اعتماد باشی در حالی كه دروغ میگی
چشمانت تنها به اندازه شكافی
باز باشد تا بتوانه همه چیز را ببینی
انقدر اعتقاد داشته باشی كه باورت دارند
آنقدر جلوی چشم باشی تا دیده بشی
ژست خوبی بگیری جلوی دوربین
دو تا چشم روی صورتت
دو تا روی شانه هایت
هرچی سنت میره بالا تر سخت تر بشی
در حالی كه به سمت بالا پرواز میكنی
زیر ماسه ها پنهان شده باشی
فراموش كنی كه در كمین بدترین بیماری هستی
تنها یك لحظه
كنترلت را از دست میدهی و هرچه كاشتی
به آتش میكشی
همینطور كه ترس بیشتر بر تو غلبه میكنه
خونت از سردی تو رو به سنگ تبدیل میكنه
دیره برای درست كردن ظاهر
مثل سنگ از صخره ای به پایین پرتاب میشی
باید مطمئن بشی كه هنوز هم سریع هستی
به تیزی لبه شمشیر و سوزان همچون شعله آتش
خیلی زود باید دوباره شروع كرد
خیلی خیلی زود
و هنوز ریسمان در دستان من است




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 22 بهمن 1390 :: توسط : Engaged Mind

روزنامه
بر روی میز
كاغذ ؟
میز درون اتاق
موشكی میسازم
به یاد قدیم
قبل از پرتاب
فجان قهوه ام را بر میدارم
تلخ و دلشین
با رضایت پرتابت میكنم
به دور سرم میگردی و
به دستم باز میگردی
به راستی
چه سبب شد ؟
نرمی روزنامه
یا ترس از جدایی ؟
باز هم تلفنم زنگ میخورد
تنها سه گام
فاصله
این بار
می پرم
تا سر حد توان
تا آسمان




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 30 دی 1390 :: توسط : Engaged Mind

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 28 دی 1390 :: توسط : Engaged Mind
( کل صفحات : 11 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو