تبلیغات
سرویس ذهن - پوسته ای به نازکی حباب
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 



چراغی که سوسو میزند و رو به خاموشی می رود
کاری از دست من بر نمی آید
حادثه ای که مانند تیری، در سینه ام فرو می رود و
مرا به زانو در می اورد
حتی برای زندگیم
از کسی خواهش نخواهم کرد.
سرگیجه و اضطرابی که پایانی ندارد
دیوار های بی انتها و
ساعت هایی که تا آخر دنیا
تیک تاک می کنند.

به عقب بر می گردم و تو را
با خود به خانه می برم
لحظه ای درنگ نمی کنم
دلیلش را بهتر از من می دانی
همچون نگینی درخشان
از اعماق دریای نفرین شده بیرون می آیی
سعی میکنی مرهمی باشی بر درد ها
ولی
تقدیر این نیست
هیچ چیز با این حس قابل مقایسه نسیت


آنگاه که در صدف تنهایی ات می روی
تنها جایی که میخواهم بروم
خانه است
تنها جایی که برایم مانده.



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 :: توسط : Engaged Mind
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو