تبلیغات
سرویس ذهن - خیابان ولیعصر
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 

 



تصور کن
یک روز سرد
همه جا برف
بی خبر از زمان
در پس ذهنی وهم آلود
افکاری مشوش
 و دستانی یخ بسته
سر یک کوچه خلوت
در امتداد باغچه ای مرده
آینده ای که در انتظار سرنوشتش صبوری میکند
مگر می شود فراموش کرد ؟

خنده هایی که از تعجب است
خجالتی که از چشمانش موج می زند
و سلامی که به گرمی یک کرسی داغ است
مگر می شود فراموش کرد ؟

برای من معجزه است
مگر می شود
خوابت را در بیداری ببینی
مگر می شود هرآنچه خواسته ای
در برابرت ببینی
مگر میشود انقدر شبیه بود ؟
تو بگو
مگر می شود ؟

لحظه هایی که هر ثانیه اش یک عمر بود
و سپری شدن هر ثانیه اش یک حسرت جان سوز
لحظه هایی که دوست نداری هیچ گاه
با هیچ بهانه ای
پایان نیابد
مگر می شود فراموش کرد ؟

یک بهانه کودکانه
گرفتن دستان تو
یک لبخند
و یک حس غرور
که گویی
دنیا در دستان من است
مگر می شود فراموش کرد ؟

حال که دستانت
 در دستان من است
بگذار تا بی نهایت
به شکرانه بهار
و به پاس لحظه هایی که
می دانیم ازآن ماست
بخندیم
  .




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 :: توسط : Engaged Mind
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو