تبلیغات
سرویس ذهن - روایت او
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 

نمیتواند مرزی برای واقعیت و خیال پیدا کند
در حالی که غم همچون رودی خروشان
در رگهایش میتازد
دنیا بر روی سرش خراب میشود
توسط تاریکی احاطه شده
دستی ندارد تا خونی که از
دیدگانش می چکد را پاک کند
خاطراتش همچون لجن در
ذهنش گندیده و بدنش
در باتلاق نیستی فرو رفته
اشتباهاتش همچون کلاغی شوم
بر سرش نوک میکوبند و گویی
بابت اشتباهاتش تقاص پس میدهد
کمی به خودش می آید
دغل دوستانی که همچون سگانی هار
تکه تکه بدنش را به نیش شومشان گرفته و
با چشمان تنگشان به نظاره بدبختی او نشسته اند
به آسمانی خیره شده که هیچ ستاره ای برای او نمی درخشد
هیچ طلوعی در انتظار او نیست
تنها کسانی که چشم به انتظار او هستند
کرکسانی هستند که در انتظار مرگ او
لحظه شماری می کنند
خنده ای تلخ بر لبانش
نمیداند چه در انتظار اوست
هرچه میخواهد مرگ نیست
ولی گویی این سرنوشت اوست




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو