تبلیغات
سرویس ذهن - مطالب اردیبهشت 1391
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 

از همه عجیب تر
اینه که به انتظار صدای زنگ مینشینیم
بدون اینکه بدونیم کی قراره بیاد
برای شروع خیلی عجیبه

نزدیک شدنشو احساس میکنی
شیرینی که به تلخی میزنه
کاش همه چیز طبق برنامه پیش بره...
و سخت ترین قسمت
اینکه فکر همه چیز رو نکردی و
تا اتفاق نیفته متوجه نمیشی...
و چیزی که نباید بشکند
هزاران تکه میشه
احتیاجی نیست به دنبال چسب و مرهم بری
به آسمان نگاه کن
ابر های نقره ای رو میبینی ؟
خوبه
هرچیزی که میدونم اشتباهه
بازم انجام میدم
کار های غلط هم خیلی وقت ها درستند
بالاخره فلسفه ای پشتشون بوده
و سخت ترین قسمت کار
سر دو راهی قرار میگیری
میدونی یه مسیر خیلی خوب رو از دست دادی
ولی مهم الانِ...
یکی رو باید انتخاب کنی
و نمیدونی چی در انتظارته
خیلی سخته
نه ؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind

نمیتواند مرزی برای واقعیت و خیال پیدا کند
در حالی که غم همچون رودی خروشان
در رگهایش میتازد
دنیا بر روی سرش خراب میشود
توسط تاریکی احاطه شده
دستی ندارد تا خونی که از
دیدگانش می چکد را پاک کند
خاطراتش همچون لجن در
ذهنش گندیده و بدنش
در باتلاق نیستی فرو رفته
اشتباهاتش همچون کلاغی شوم
بر سرش نوک میکوبند و گویی
بابت اشتباهاتش تقاص پس میدهد
کمی به خودش می آید
دغل دوستانی که همچون سگانی هار
تکه تکه بدنش را به نیش شومشان گرفته و
با چشمان تنگشان به نظاره بدبختی او نشسته اند
به آسمانی خیره شده که هیچ ستاره ای برای او نمی درخشد
هیچ طلوعی در انتظار او نیست
تنها کسانی که چشم به انتظار او هستند
کرکسانی هستند که در انتظار مرگ او
لحظه شماری می کنند
خنده ای تلخ بر لبانش
نمیداند چه در انتظار اوست
هرچه میخواهد مرگ نیست
ولی گویی این سرنوشت اوست




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind

خیلی سخته
تلاش کنی به چیزی برسی
ولی ندونی چطوری
و چه کاری باید انجام بدی.
گاهی نیاز داری با کسی صحبت کنی
ولی فرد مناسبی دور و برت نیست
از مناظر دور و برت عکس میگیری و
به آینده فکر میکنی
به پازلت که
یک تکه اش گم شده فکر میکنی
یعنی اون تکه کجاست ؟
نردبان رو تکیه میدی به دیوار و
تا پله آخر میری بالا
هرچه هم دستت رو دراز کنی
به ماه نمیرسی
و سخت ترین قسمت
چیزی رو که میخوای
رها کنی

از همه چیز تقریبا راضی ام
ولی یه حس ترس همراهمه
و یه چیزی که نمیذاره به
خیلی از چیز هایی که میخوام برسم
خیلی چیز های نا معقولی که دوستشون دارم

...



نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind



كودك وار و سبكبار اشك فرو می ریخت
گیسوان زرینش تاراج باد بود
آنگاه بالهایش را گسترد تا پر بگیرد
و پرواز كند
بر فراز نسیم اوج می گیرد
همیشه به جایی می رود كه دلخواه اوست
به جزیره ای در قلب من
و من شانه به شانه در كنار او
و همچنان كه از پنجره او را تماشا می كنم
خاطراتم را ورق میزنم
او از اعماق فریاد میزند نگاهم كن
و روحم را به خوابی بی پایان فرا می خواند
لبخند میزنم و خنده در چشمانش طنین می افكند
اكنون موقع رفتن است
می روم تا طلوعی دیگر
طلوعی با عطر یاس گیسوان تو




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 :: توسط : Engaged Mind
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو