تبلیغات
سرویس ذهن - مطالب اسفند 1394
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 

 



تصور کن
یک روز سرد
همه جا برف
بی خبر از زمان
در پس ذهنی وهم آلود
افکاری مشوش
 و دستانی یخ بسته
سر یک کوچه خلوت
در امتداد باغچه ای مرده
آینده ای که در انتظار سرنوشتش صبوری میکند
مگر می شود فراموش کرد ؟

خنده هایی که از تعجب است
خجالتی که از چشمانش موج می زند
و سلامی که به گرمی یک کرسی داغ است
مگر می شود فراموش کرد ؟

برای من معجزه است
مگر می شود
خوابت را در بیداری ببینی
مگر می شود هرآنچه خواسته ای
در برابرت ببینی
مگر میشود انقدر شبیه بود ؟
تو بگو
مگر می شود ؟

لحظه هایی که هر ثانیه اش یک عمر بود
و سپری شدن هر ثانیه اش یک حسرت جان سوز
لحظه هایی که دوست نداری هیچ گاه
با هیچ بهانه ای
پایان نیابد
مگر می شود فراموش کرد ؟

یک بهانه کودکانه
گرفتن دستان تو
یک لبخند
و یک حس غرور
که گویی
دنیا در دستان من است
مگر می شود فراموش کرد ؟

حال که دستانت
 در دستان من است
بگذار تا بی نهایت
به شکرانه بهار
و به پاس لحظه هایی که
می دانیم ازآن ماست
بخندیم
  .




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 :: توسط : Engaged Mind

 


در این شب سرد
آخرین چهار شنبه سال
در هوایی نمناک
که تک تک قطره های باران
امشب، یاد آور خاطرات گذشته
دوستان قدیم
محفل هایی که دیگر
به خاطرات سپرده شده اند
بغض های نترکیده
و لبخند هایی هست که دیگر نیست
با نگاهی مبهم
سیگار های نیمه سوخته
فنجان قهوه ای گرم
به گرمی دستان تو
کوله بار گذشته را در آتش خشم
کودکان محل
می سوزانم
بگذار تا آتش خاطراتم
سبب شادی کودکانی شود
که هیچ فکری جز خوب سپری کردن
لحظات ندارند
بگذار تا از روی تک تک
خاطرات من بپرند و شادی کنند
و من
سبک بال
با لبخندی ممتد
تو را در آغوش می کشم
و امشب
سوزان ترین شب سال را
تا سپیده دم
در کنار تو
به انتظار طلوع می نشینم
  .




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 :: توسط : Engaged Mind
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو