تبلیغات
سرویس ذهن - مطالب Engaged Mind
 
زندگی،تکرار بی پایان حلقه ها
 
 




در این باران سرد زمستانی
زمانی که زمستان هر لحظه مرگ را فریاد می زند
و تنها امید باقی مانده برای شمعی که سو سو می زند را
با طوفانی مهیب نا امید می کند
وقتی تا گردن در لجن زار منفی بافی
و باتلاق مالیخولیا و وسواس فکری
همچون یک ستاره کم سو
در پهنای آسمان تاریک شب
در حال ناپدید شدن و غرق شدنم
ناگهان
با گرمای نفس های "تو"
جان تازه ای میگیرم
آری
تو مرا از این خواب شوم نجات داده ای
من
اصلا منی برای "من" معنی ندارد
هرچه هست "تو" ای
"من" بدون "تو" وجود ندارم
باش
تا من
در کنار " تو" ، "من" باشم




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : جمعه 4 اسفند 1396 :: توسط : Engaged Mind




دوست دارم تا زنده ام
شانه به شانه تو باشم
دوست دارم اگر تاریک است
بینا به روشنایی تو باشم
دوست دارم اگر سرد است
گرم به شعله عشق تو باشم
دوست دارم تا نفس می کشم
در هوای عطر تو باشم
دوست دارم تا ریشه دارم
زنده در خاک تو باشم
دوست دارم تا می بینم
هیچ جز زیبایی تو نبینم
دوست دارم تا می شنوم
هیچ جز خنده های تو نشنوم
دوست دارم تا می نویسم
همه از برای تو باشد
دوست دارم اگر می روم
باز به سوی تو آیم
اصلا می دانی
دوست دارم تا ابد
در آغوش تو باشم




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 27 آبان 1395 :: توسط : Engaged Mind





هنوز هم پاییز را دوست ندارم
حتی 15 آبان را.
باران که می بارد
دلم دو چندان می گیرد
اصلا می دانی
هر چیزی که تو در آن، جاری نباشی
 را من دوست ندارم
از این واضح تر بگویم ؟
از پشت شیشه چه فایده ای دارید ؟
باران را باید با لمس انگشتان تو حس کرد
بوی باران را باید با عطر نفس های تو قیاس کرد
بگذار واضح تر بگویم
باران را باید در آغوش تو فهمید
بدون تو
من
خیابان
فقط خیس شده ایم
بدون هیچ معنای روشنی
همین.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 :: توسط : Engaged Mind




یاد من باش
وقتی بارون
میریزه به روی دستات
یاد من باش
وقتی خنده
میشینه به روی لب هات
یاد من باش
اگه دنیا
مثل قصه ها قشنگ نیست
قصه عشق من و تو
توی هیچ کتابی ثبت نیست
یاد من باش
وقتی تنها
میشینی کنار دریا
گاهی وقتا مهربون شو
گاهی وقتا یاد من باش
یاد من باش یه ستارم
توی آسمون تیره
دستاتو بیار به سویم
نمونی گریم میگیره
یه روز از تو جون گرفتم
یه روز از تو دل بریدم
از همه دنیا گذشتم
آخرش به تو رسیدم
یاد من باش اگه سنگم
اگه خاکم
اگه رودم
مثل سنگی
روی خاکم
مثل عاشقا
هلاکم






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind




پوتینم را پایم میکنم
و کوله بارم را می بندم
بعد از سکوت تو
راهی مسیری می شوم
که از آن هیچ کس باز نگشته
جاده ای پر از فراز و نشیب
هیچ، تنها چیزی است که با خود می برم
می روم
تا آنجا که فکر مردن
مرا رها کرده
و مهر تو
تن خسته،
ذهن مخدوش،
و قلب شکسته مرا در آغوش کشد
با هر قدم، از خود دور تر
و به تو نزدیک تر می شوم
در این برزخ ویرانه
خود را گم کرده ام
تو مرا پیدا کن






نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 28 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind



اصلا میدانی
من هیچ چیز نمی دانم
تو به من بگو
دنیا چیست ؟
مصیبت چیست ؟
فقر چیست ؟
اشتباه چیست؟
من جز تو هیچ چیز را نمی دانم
فقط در خاطرم فکر تو است
در پرده مخدوش فکرم
تنها تصور صورت تو پوشاننده
ترک ها عمیق این دیوار کاه گلی است
من
دوست دارم برای خاطر تو
بجنگم
جلوی من را نگیر
من برای تو
در راه تو
و با فکر تو
جان می دهم
این بار
جلوی من را نگیر
سرباز را
باکی از مردن نیست




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind


 
 
شاید باور آنکه، باورت دارم
در باور تو، باور نکردنی باشد
تنها این بار را باور کن
من
تو را
باور دارم
تو
مرا
باور کن
  





نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind



.
و تنها خداوند میداند
که روح من
در این زندگی دوشوار
این هوای وهم آلود
و این سرزمین نفرین شده
که در آن
هیچ واقعیتی واقعی نیست
هیچ حقیقتی حقیقی نیست
و هیچ راستی شیرین نیست
من
به واسطه حضور گرم تو
به پختگی و رسیدگی، رسیدم
.




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : سه شنبه 27 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind



 
آری
باز هم با فرارسیدن پاییز
فصلی که در سرمای بی رحمش
عشق برای شعله ور شدن تقلا می کند
و افسردگی در لابلای سنگ فرش خیابان
کمین کرده و گریبان رهگذران را می گیرد
و سوز سرمای بی مهر او، که با زبان برنده اش
کوله بار خاطرات شیرین مردم شهر را دریده
و آنها را در تنهایی مفرط غرق می کند.
تنها یک روزنه به روی من باز است و می درخشد
برق خنده های تو و عطری که از حضورت
در خیابان های شهر باقی مانده
 




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 17 مهر 1395 :: توسط : Engaged Mind

 



تصور کن
یک روز سرد
همه جا برف
بی خبر از زمان
در پس ذهنی وهم آلود
افکاری مشوش
 و دستانی یخ بسته
سر یک کوچه خلوت
در امتداد باغچه ای مرده
آینده ای که در انتظار سرنوشتش صبوری میکند
مگر می شود فراموش کرد ؟

خنده هایی که از تعجب است
خجالتی که از چشمانش موج می زند
و سلامی که به گرمی یک کرسی داغ است
مگر می شود فراموش کرد ؟

برای من معجزه است
مگر می شود
خوابت را در بیداری ببینی
مگر می شود هرآنچه خواسته ای
در برابرت ببینی
مگر میشود انقدر شبیه بود ؟
تو بگو
مگر می شود ؟

لحظه هایی که هر ثانیه اش یک عمر بود
و سپری شدن هر ثانیه اش یک حسرت جان سوز
لحظه هایی که دوست نداری هیچ گاه
با هیچ بهانه ای
پایان نیابد
مگر می شود فراموش کرد ؟

یک بهانه کودکانه
گرفتن دستان تو
یک لبخند
و یک حس غرور
که گویی
دنیا در دستان من است
مگر می شود فراموش کرد ؟

حال که دستانت
 در دستان من است
بگذار تا بی نهایت
به شکرانه بهار
و به پاس لحظه هایی که
می دانیم ازآن ماست
بخندیم
  .




نوع مطلب :
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 27 اسفند 1394 :: توسط : Engaged Mind
( کل صفحات : 11 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ: Engaged Mind
منوی اصلی
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو